معرفی وبلاگ
نویسنده: پاکروان فر
صفحه ها
دسته
همسفران
دار القرآن
قران
قرآن

آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 50251
تعداد نوشته ها : 134
تعداد نظرات : 8
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

ورود حضرت امام (ره) از زبان پیشمرگ روح الله (منا سبتها و ایام الله)
ورود حضرت امام (ره) از زبان پیشمرگ روح الله

قهرمانی جام آریا مهر را رها کرد تا به خط امامش بپیوندد. خود را به نوفل لوشاتو رساند برای بستن عهد و پیمان. 12 بهمن بود که پشت امام ایستاد تا اگر تیری به آقا شلیک شد به او بخورد.

صحبت از "محمدرضا طالقانی" است؛ مردی که قهرمانی را با عشق خود به امام و ملتش معامله نکرد.

امروز 30 سال از آن روز خاطره انگیز می گذرد، روزی که امام (ره) آمد و با حضور پرشور خود در بهشت زهرا (س) برگی از تاریخ ایران را ورق زد.

مرور آن روزها شاید برای هر ایرانی خاطره انگیز باشد و یکی از خاطرات به یادماندنی آن ایام، سخنان مردمی "پهلوانی" است که از دل کوچه و بازار تهران به عنوان پیشمرگ امام انتخاب شده بود.

محمدرضا طالقانی، قهرمان اسبق کشتی ایران با حضور و گفت و گو با خبرنگار ان ایرنا در مورد خاطرات سال 57 خود چنین اظهار داشت:24 ساله بودم و جوان، برای مسابقات کشتی جام آریا مهر (قبل انقلاب) انتخاب شده بودم.

همه تیم‌ها به تهران آمده بودند.

در آن روزها که مشغول آماده سازی خود در اردو بودیم همزمان در شهر تظاهرات گسترده مردمی برپا بود. مردم به کشتی گیرها ناسزا می‌گفتند که چرا آنها به صف مردم نمی پیوندند.

وی در ادامه گفت : در اردو بودم و تنها هفته ای یک بار به خانه سر می‌زدم. مادرم به من می‌گفت که "همه مردم به خیابان ها ریختند، علیه رژیم شعار می دهند. شما تو اردو می‌خورید و می‌خوابید".

وی خواسته مردم را یک بخش ورودش به انقلاب و تاثیر دیگر را محل زندگی خود دانست و افزود: در محله ای به دنیا آمدم و بزرگ شدم که تمام مخالفان رژیم شاه از جمله مهدی عراقی و بسیاری از شخصیت های بزرگ دیگر که در آن محل به دنیا آمده و یا زندگی می‌کردند.

به طبع در محله ما همیشه جلسات ضد رژیم برپا بود و همیشه صحبت ‌های داغی بیان می‌شد. برای همین در این زمینه یک مقدار جلوتر از بچه‌های دیگر ورزشی بودم.

طالقانی همچنین ادامه داد: "به هر حال من قبل از انقلاب بچه نماز خون بودم".

به قول بچه های کشتی گیر، ستاد خبر برای مسابقات کشتی بودم. محل ارودی کشتی ما دانشسرای ورزش (مدرسه عالی ورزش) بود. یکی از شب ها که در اردو می‌خواستیم به همراه دوستان شام بخوریم، دیدم چند دانشجو ایستادند و منتظر ما هستند، بعد از شام برای ما کف زدند و 5 دقیقه سخنرانی کردند و گفتند که همه مردم می‌خواهند این مسابقات برگزار نشود.

من هم در جواب دانشجویان گفتم که اگر مردم نخواهند که نمی‌خواهند ما هم کشتی نمی گیریم.

وی افزود: همان شب نزدیک به 30 نفر از ورزشکاران به اتاق دو در سه من و هم اتاقیانم "حسن زارع" و محمد رضایی" آمدند و قرار گذاشتیم که فردا محل اردو را ترک کنیم.

طالقانی توضیح داد: صبح روز بعد که برای خوردن صبحانه به محل غذاخوری که در حدود 200 متر تا خوابگاه فاصله داشت رفتیم که ناگهان دیدیم روی دیوارها نوشتند؛ "محمدرضا طالقانی: قهرمان کشتی نمی‌گیرند"، "محمدرضا طالقانی: قهرمانان به مردم پیوستند" و شعارهای دیگر از این دست.

طالقانی با اشاره به شعارهای نوشته شده بر روی دیوار گفت: به مولا من این شعارها را ننوشته بودم بلکه آنها به من محبت کرده بودند.

بعد از صرف صبحانه سرپرست اردو مرا صدا کرد. دیدم دوستان از فدراسیون کشتی آمدند و گفتند که اردو را بهم زدی و روی دیوارها هم شعار نوشتی، باید اردو را ترک کنی.

وی با شادی افزود: من هم از خدا خواسته اردو را ترک کردم البته یک شیطنت هم کردم، داد زدم و گفتم که از اردو بیرونم کردند. واقعا درود به شرف ورزشکاران که آنها عجب حمایتی کردند و عجب همبستگی با هم داشتند.

طالقانی با اشاره به اینکه 43 نفر کشتی گیر قرار بود در جام آریا مهر آن سال کشتی بگیرند، تصریح کرد: درمدت کمتر از 10 دقیقه 37 نفر کشتی گیران از پله‌ها آمدند پایین و با من اردو را که در دهکده المپیک برپا بود، ترک کردند.

وی با نگاهی غرق در فکر ادامه داد: آن زمان رسم نبود که ورزشکاران "پرادو" و "آزارا" داشته باشند. بهترین ماشین ورزشکاران دوران ما ژیان و هیلمن بود. همه ما سوار این ماشین‌ها شدیم و به یک امامزاده در "کن" رفتیم، نمازی خواندیم و به مجله "دنیای ورزش" رفتیم.

وی با شور فراوان ادامه داد: آنجا گفتیم ما کشتی نمی‌گیریم و همه فهمیدن که بهم خوردن مسابقات آن سال توسط من انجام شده در صورتی که همبستگی همه بچه‌ها این نتیجه را داد.

فردای آن روز تمام روزنامه‌ها عکس من را بدون روتوش انداختند و نوشتند؛ ‌"ورزشکاران به جمع مردم پیوستند".

رییس اسبق فدراسیون کشتی این صحبت ها را مقدمه ای برای اتفاق های صورت گرفته تا 12 بهمن ماه و حضور وی در محضر امام خمینی (ره) دانست.

طالقانی توضیح داد: بعد از این اتفاق سعی می‌کردم کمتر در جلوی چشم باشم، چون عشقم این بود که کاری انجام بدهم . دنبال این نبودم که کسی به من جایزه ای بدهد.

وی به سخن استاد (مربی) خود اشاره کرد که "هیچ وقت کار خوب گم نمی‌شه". از دستگیر شدن و به زندان رفتن در آن روزها سخن گفت.

وی اضافه کرد چند شب بعد از ماجرا، نزدیک ساعت 10 شب بود که پدر خدا بیامرزم پس از شنیدن زنگ، به سر کوچه رفت و پس از بازگشت گفت: "حاج محمد آقا را می خواهند، چندتا پاسبان آمدن دنبالت".

در مقابل در حیاط به من دستبند زدند و بردنم کلانتری. گفتند که تو مسابقات را بهم می‌زنی، می‌کشیمت و پوستت رو می‌کنیم. فردای روزی که ما اردو را ترک کردیم، مسابقات جام آریا مهر بهم خورد.
طالقانی افزود: من را به کلانتری میدان منیریه و بعد از آن به زندان باغ شاه سابق بردند، هر روز صبح زود تشک های کشتی را در زندان می انداختم و با پیر و جوان تا شب کشتی می گرفتیم. حدود 15 روز در باغشاه بودم.
وی بیان کرد: بعد از آزادی "کیهان ورزشی" از من دعوت کرد و تیتر خبرها شدم. دیگه همه مرا به عنوان یک فرد ضد رژیم می‌شناختند و دعوتم می کردند. اما جزو هیچ گروه یا حزبی نبودم تنها به هیات امام حسین (ع) و 14 معصوم (ع) می رفتم.
رییس اسبق فدراسیون کشتی خاطرات خود را به خبرنگار ایرنا اینگونه ادامه داد: شبی بعد از زندان به هیات خودمان رفتم. مسوول هیات حاج "مهدی عراقی"، دوست امام (ره) بود و امام هم او را خیلی دوست داشتند.
عراقی به من گفت: "پهلوان خوش امدی. شنیدم کاری کردی کارستون". گفتم "در مقابل مردمی که همه زندگیشونو گذاشتند تو این راه، کاری نکردم."
گفت: "من به امام عرض کردم و ایشان خیلی خوشحال شده بودند".
به من گفت: میای بریم پاریس خدمت امام. گفتم: بله.
طالقانی اظهار داشت: با چند تا از بچه‌های بازار هماهنگ کردیم و اوایل آذر ماه به پاریس و خدمت حاج آقا (امام) رفتیم و چند روزی را آنجا بودیم. همانجا قرار شد که در مراجعت ایشان به ایران در خدمت "آقا" باشم و به تهران برگشتم.
وی افزود: در تهران هر روز به خدمت روحانیون متحصن در دانشگاه می‌رفتم. قرار بر این بود که هر روزی که امام آمدند و در جلوی دانشگاه سخنرانی داشته باشند، تحصن شکسته شود و مردم به سمت بهشت زهرا بروند.
طالقانی اضافه کرد: قرار شد به خاطر جثه بزرگم روز سخنرانی امام در دانشگاه پشت سر ایشان بایستم تا اگر تیری به سمت آقا شلیک شد، به من بخورد.
وی با نگاهی نافذ و هیجانی که از صدایش بلند می شد با استواری گفت: جانم را برای بدست آوردن چیزی معامله نمی کردم بلکه با عشق تصمیم به انجام این کار کردم. جریان مردمی بود و من هم یک "یا علی" گفتم.
طالقانی از صبح 12 بهمن و ورود امام (ره) چنین یاد کرد: زمانی که امام به دانشگاه رسیدند خیلی شلوغ بود. حاج سید احمد آقا خمینی به من گفت: "فلانی اینجا نمی تونیم سخنرانی کنیم. به آقایان بگو به سمت بهشت زهرا حرکت کنند". سوار بلیزری که امام داخلش بودند شدم و حرکت کردیم.
در بهشت زهرا، ماشین خراب شد و ما ماندیم که چه کار کنیم. همان لحظه حاج اکبر ناطق نوری (بچه محل ما بود و روبروی خونه ما می‌نشست) از ماشین آقایان متحصن آمد به روی ماشین بلیزر ما و گفت: "محمد رضا بگو بچه ها ماشین را به سمت چپ ورودی بهشت زهرا هل بدهند". چند تا از کشتی گیرها هم آنجا بودند. مثل یدالله اعتصامی، فتحی، کریمی و ... که ماشین را هل دادند.
وی ادامه داد: مردم همه دور ما بودند و خیلی شلوغ بود. سمت چپ وارد یک پارکینگ شدیم و دیدم یک هلی کوپتر آنجا ایستاده، خیلی تعجب کردم چون در آن شرایط نمی دانستم هلی کوپتر آنجا چه می‌کرد؟ چند روز بعد شنیدم که بچه های نیرو هوایی شب 12 بهمن اعلام همبستگی کردند و هلی کوپتر را برای مواقع ضروری در آن محل گذاشته بودند.
حاج سید احمد آقا به من گفت؛ "آقا را سوار هلی کوپتر کن". گفتم مگه با این همه آدم می شود. حالا از پشت، مردم موهایم را، یقه لباسم را می کشیدند. خلاصه پیاده شدم و دستم را مابین ماشین و هلی کوپتر گرفتم. اینکه با چه زحمتی حضرت امام را سوار هلی کوپتر کردیم خدا می‌داند. فردای آن روز تو روزنامه ها نوشته بودند که من بادیگارد امام (ره) بودم.
"حاج آقا" و سید احمد آقا و آقایان ناطق و اکبر کریمی که در حال حاضر یکی از تاجران بزرگ بازار است، سوار شدند. در هلی کوپتر هم یک خلبان و کمک خلبان بودند.
طالقانی گفت: تا به حال سوار هلی کوپتر نشده بودم و نمی دونستم چه جوری سوار شوم، کجا بنشینم، و چه بکنم. حتی بلد نبودم در را ببندم. کمک خلبان به من کمک کرد تا در را ببندم اما مردم نمی‌گذاشتند. عکسی موجوده که مردم پای من را گرفته و آویزون هلی کوپتر شده اند.
طالقانی در حالی که لبخند می زد، ادامه خاطرات خود را اینگونه بیان کرد: بعد از پرواز هلی کوپتر نمی دانستم کجا قرار است که برویم. شاید ما را به زندان اوین و یا کویر نمک ببرند اما برایم مهم نبود که کجا می رویم. همین قدر که احساس می‌کردم یک منشا اثر هستم برایم به اندازه دنیا ارزش داشت.
وی ادامه داد: از ان بالا نمی دانید که چه خبر بود، فکر کنم همه ایران روز 12 بهمن 57 در بهشت زهرای تهران بودند. حاج سید احمد آقا به من گفت که در قطعه 17 شهدا می‌نشینیم . فهمیدم که فعلا ما را خطری تهدید نمی‌کند. این قطعه محل سخنرانی امام بود.
وقتی هلی کوپتر رسید مردم همه ترسیدند، چرا که همه منتظر بودند که امام با ماشین به بهشت زهرا بیاید. وقتی دیدند که پیاده شدم حسابی جا خوردند. مسوول برنامه بهشت زهرا حاج آقا مطهری (آیت الله مطهری) بود. گفتم که امام را با هلی کوپتر آوردیم و این بود که آقایان به استقبال امام آمدند.
طالقانی که امروز رنگ سپیدی موهایش نشان از روزهای پر فراز و نشیب را می دهد، گفت: دست امام را گرفتم تا به پیاده شدن ایشان کمک کرده باشم. بعد یک صندلی گذاشتیم و امام بر روی آن نشستند. قرار شد من پشت سر آقا بایستم که اگر تیری شلیک شد، به من بخورد.
بعد از سخنرانی امام، حاج سید احمد آقا گفت: "محمد به خلبان هلی کوپتر بگو آماده باشد". برای اینکه دور امام را خلوت کنم با کمک هلی کوپتر به بالا پرواز کردیم. تا کمی خلوت شد، رفتم تا آقا را بیاورم دیدم ! حاج سید احمد خمینی و حاج اکبر ناطق ایستاده اند ولی خبری از امام نیست.
گفتم حاج سید احمد آقا، امام چه شدند. گفت: "آقا را مردم بردند". حالا نگو همون گوشه ها یک آمبولانس بوده، آقا را بردند داخل آمبولانس و مردم هم دور آمبولانس ریخته اند.
واقعا نمی دانستیم آقا کجا هستند، قرار شد با هلی کوپتر به دنبال ماشین امام بگردیم.
طالقانی ادامه داد: از در قدیم بهشت زهرا به سمت جاده عبدالعظیم، دیدیم که دو تا سه هزار آدم دور ماشینی هستند. فریاد زدم "حاج احمد آقا، ماشین اوناهاش".
اومدیم پایین پشت ماشین ایستادیم. پیاده شدم رفتم دنبال آقا، دیدم از آمبولانس آدم پیاده می‌شود. گفتم "خدایا مگه تو این ماشین چند تا آدم جا می‌شود؟ پس آق کو؟ دیدم انتهای آمبولانس نشستن به سرعت رفتم بالا. آقا را بغل کردم پیاده شدم." حالا می‌خواهیم سوار هلی کوپتر بشویم، مردم نمی‌گذارند.
طالقانی اشاره کرد: زمانی که هلی کوپتر پرواز کرد، هیچ وقت این صحنه را از یادم نمی‌برم که پس از اینکه ابا و عمامه آقا را دادم خدمتشون، ایشان انگار که هیچ خبری نیست، خیلی آرام و خونسرد ، عمامه را دور زانوی پایشان پیچیده و در حال درست کردن آن بودند. یک شانه از جیبشان درآوردند و محاسنشان را مرتب کردند. گفتم: "خدایا! تو این موقعیت امام چقدر آرامش دارند".
چند دقیقه بعد سید احمد آقا رو به من کرد و گفت به بیمارستان هزار تختخوابی (بیمارستان امام خمینی کنونی) می رویم. رییس بیمارستان را صدا کن بیاد. هلی کوپتر تو حیاط بیمارستان نشست و من رییس بیمارستان را پیدا کردم. انجا قرار شد امام به منزل برادرشان برای خواندن نماز بروند.
سپس سید احمد آقا من را صدا کرد و افزود: "برو مدرسه علوی و بگو امام بعد از مغرب به انجا می آیند". کوچه مدرسه را شستند و گل گذاشتند. حاج آقا به مدرسه علوی آمدند.
طالقانی با شوری وصف ناپذیری ادامه داد: در مدرسه علوی بود که نبض انقلاب در همه ایران و دنیا زده شد.
وی افزود: زمانی که از مدرسه علوی برگشتم تا یکی دو روز تمام بدنم زخمی شده بود و نمی دانستم چه اتفاقی رخ داده است. به خاطر اینکه از لحاظ روحی این ماجرا برایم خیلی سنگین و اثر گذار بود.
طالقانی خاطرنشان کرد: دو روز بعد رفتم مدرسه علوی در خیابان ایران ببینم چه خبراست . حاج اکبر ناطق تا من را دید، گفت که "کجایی تو؟ آقا می‌خواهد تو رو ببیند". داشتم از پله ها می‌رفتم بالا که تو راهرو امام من را دیدند و بغل کردند. آقا گفتند که "من همیشه شما رو دعا می‌کنم". سپس فرمودند: "من که ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم." گفتم نه آقا، شما خیلی هم ورزشکارهستید. خودم تو پاریس دیدم که شما چقدر ورزش می‌کردید.
طالقانی ادامه داد: تا ظهر مدرسه بودم و بعد از امام رخصت خواستم که بروم و ورزش را ادامه بدهم.
طالقانی افزود: بیست و یکم بهمن خدمت امام رسیدم و ایشان فرمودند: "امشب حکومت نظامی نیست و به مردم بگویید به خیابان‌ها بریزند". من با یکی از دوستانم به محل خودمان رفتیم و با مردم به خیابانها ریختیم.
وی ادامه داد: صبح روز بعد (22 بهمن ماه) من و دوستانم به ساختمان رادیو رفتیم . روبروی رادیو در ورزارت بازرگانی مردم را با تیر می‌زدند. حدود 12 نفر بودیم که رفتیم بالا، همه شهید شدند و تنها 2 نفر زنده برگشتیم.
طالقانی توضیح داد: عصر 22 بهمن شنیدم که همه چیز تمام شده، ارتشی ها یا تسلیم شده یا فرار کرده بودند و یا به مردم پیوستند.دیگر همه چیز در جهت اهداف جمهوری اسلامی پیش رفت و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.
بعد از‌ آن روز من به ورزش کشتی برگشتم.


دسته ها : انقلابی
X